نوستالژی های یک اُمانیست

!!!آدمها، تنهایی شان را پُک می زنند تا ریه هایشان زندگی را کـم بیاورد و شرعی ترین خودکشی را تجربه کنند!
 

...

.....

اگر
زندگی
آن شراب تلخیست
که
آرامشش را چندی بعد خواهم دید
...لااقل برایم کمی
"مزه"
بیاور

.....

....

+نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت۱۱:٠٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
 
روزهای " خودی"
شبهای "بی" خودی
تراژدی آفرینش
توهمات سیال ذهن دیوانه
یک فنجان سیگار
...یک کام اسپرسوی تلخ
"ترمولو"های سرگردان
جدید گرام های خاک گرفته ی پیتر کاتر
"اورلا گراند" سیاه پوش پاییز
کوچه
باران
تنهایی....
پانوشت : غم غریبی و غربت چو برنمیتابم/ روم به شهر خود و شهریار خود باشم
آمضای من "شب" است
 
+نوشته شده در پنجشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت٥:٠٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

داره از ابر سیاه خون میچکه...

جمعه ها خون جای بارون میچکه...

اگر فرهاد و فریدون هم نخوانند بغض در گلو مانده موجب خفگی میشود یقینا...

+نوشته شده در جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠ساعت۸:٤۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

برو کلاغ

من همان مرتفعترین شاخه ی بلند ترین درخت تنهایم که تنها واژه ی تعریف شده ی ذهنم تنهاییست...

+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ساعت۳:٤۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

در مقایسه روحیه حماسی و حال و هوای موجود همین بس که

سال۵٧ : می کشم ،می کشم ، آنکه برادرم کشت ...

سال ٨٨ : نترسید، نترسید، ما همه با هم هستیم ...

نتیجه : با خودتان !‌

 

 

+نوشته شده در جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ساعت۱۱:۳٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

 

مانده ام تنها
میان کوچه های این شهر
خسته, اما رها
روبه رو جاده ایست
و پشت سر خانه ای
... اگر بروم, جاده دور گردنم می پیچد
اگر برگردم, حسرت دیوانه ام میکند
می ایستم تا تردید نابودم کند
+نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

 

قسم به یک عقاب که پر پرواز دارد اما ... آسمان ارزش پریدن ندارد..روی شاخه ی درخت خشک بلوط مینشید و زل میزند به لوله ی تفنگ شکارچی که از سه راه اذری آمده ..

بنگ...

صدای قهقه ی لاشخور..لاشه درون شکاف زمین میافتد..دور از دسترس.. و می پوسد... عقاب چه لاشه باشد چه حصر خانگی باز شاه آسمان است...
+نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٢:٠۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

سنگهارا برمیدارم.کسی نیست.من یک جای خالی پیدا کردم. باید طوری وانمود کنم که تاآخر مخفی بماند.تاوقتی که همه ی آن ازآن من شود.

کفشهارادرمی آورم وبه سوی کناره ای می روم که پراست از خاک و ریگ.

من عارف شده ام.

بی گمان سردر گریبان میکشم تا ازپیچ عبور کنیم. سقوط نه. من از بلندی میترسم.

درعشق بخیل باش. زیرا بخل تو باعث نجات است.

عجب سخنی.

اما او مسخره نمی کند.شمارابخدا.سوءتفاهمی شده.

مردم نمی دانندبرگ درختان چه خاصیتی دارند.

وگرنه همان خاکی می شدند که بودند در پای درخت. اصلاکسی هست که باورکند از خاک بوده؟!!

اینجاآخرکاراست. سنگهارا کنارمی گزارم وبه داخل میروم. تنگ است وتاریک.

+نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:٢۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

...دیریست روزه ی احساس گرفته ام....

.

.

.

.چیزی شبیه مانلی

.بدون شرح...

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ساعت٦:٢٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

مکس جری هوروویتز: ته سیگار ها خوب نیستند چون اونها رو توی دریا میریزند و ماهیها اونها رو میکِشند و به نیکوتین معتاد میشن…
داشتم شوخی می کردم چون ته سیگار نمیتونه زیر آب روشن بمونه و البته ماهیها هم جیب ندارند که بخوان فندکشون رو توش بذارند.
- مری و مکس -

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت٧:٤۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
غم قفس به کنار

 

آنچه عقاب را پیر می کند

پرواز زاغهای بی سر و پاست....
 
 
پانوشت:

آنقدر زمین خورده ام که بدانم 

برای برخاستن 

نه دستی از برون 

که همتی از درون 

لازم است
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠ساعت٦:٠٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

دقت کردین هر چی امامزاده س تو ایرانه؟؟...

فکر کنم اماما بچه هاشونو می فرستادن ایران برای ادامه تحصیل...

+نوشته شده در جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ساعت٩:٤٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

در نگاه تو اگر
زندگی همین کارهای روزمره
همین نفسیست که می آید و می رود از سینه
آری
هنوز زندگی می کنم
اما اگر فکر می کنی
شاید زندگی چیزی بیشتر از اینها باشد
نام مرا در میان زندگان جستجو مکن...

 

 

نفس میکشم تا به جای مردگان خاکم نکنند....

 

اینگونه است حال من چیزی نپرس ....

پانوشت:when you are sad and im crying

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

تو چقدر زود آمده ای

ای داغ دارترین سرمای زمستان

خیلی زودتر از آنچه هر بهار فکرش را میکردم

خیلی زودتر از آنکه بلرزد تنم به نارنجی های پاییز

و بیارزد شب هایم

به این همه راه که آمده ای

اگر می توانی فرصتی دوباره بده

برو و باز گرد

شاید قبل از آمدنت در تابستانی بلند

مُرده باشم...

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

قانون های مکتوب سالهای من را

تصویرهای شفاهی به سُخره گرفته اند

این ذهن کجا به گِل نشست

دریای در من

پس از کدام قحطی خشکید

من سبک شده ام لابد

که هر باد

به گوشه ای می کشد مرا

کوچک شده ام

که در لابه لای هر درد گم می شوم

دیگر به تقدیر امیدی نیست

که در پس هر روز ِ رفته

لاشه هایی شبیه من سرد شده اند این یک حقیقت است:

سهم ما خانه روی باد بود

وقتی به دست ما سپرده شد...

+نوشته شده در پنجشنبه ٥ آبان ۱۳٩٠ساعت۱۱:٠۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

شهر من بغداد و مصر و شام نیست

                                             شهر من شهریست کو را نام نیست

                                                                                            مولانا

پانوشت: ایضا سومالی

+نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت۳:٥٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

درد دارم!

 

باید دستم را به دیوار بگیرمو قدم بردارم!

 

تلخی این روزها، امانبریده از من ...

 

دستم را خوانده روزگار ... گل هایم، یکی یکیپوچ می شوند!!

 

چه قدر پیر شده ام درجوانی

 

نماز بی هویتی ام که شکسته می خوانندش بی امید اجابت!!

 

نگاه کن!

 

خشمم را دارم می ریزم پای این صفحه کلید لعنتی و اینصفحه های سرد و نیمه تمام ...

 

باز این زخم کهنه ی بی درمان، سر باز کرده

 

و باز این جسم کوفته دارد کم می آوردتوی این چهاردیواری سیاه تنهایی!

 

هااااای ...

+نوشته شده در شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠ساعت٦:٢٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

پاییز زخمی نو آغاز کن زمستان نزدیک است باید مهیا شد....

+نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:٥٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

برایم سیگاری آتش بزن و میان لبهایم بگذار ... و دور شو ... پر از باروتم

+نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:٢۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

تنهایی را اولین بار در طول تاریخ مدرن

یک سوزنبان پیر با چراغ قوه ش کشف کرد

که نه سگ داشت، نه الکلی بود

باور نمی کنید رجوع کنید به تاریخ ویل دورانت-جلد هفتم

 

+نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:٢۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

چند قدم آنطرفتر از من در اتاق ایزوله ی کودکان

کودکی حدودا یکساله با مرگ دست و پنجه نرم میکرد

کودکی حدودا یکساله با مرگ

و مادر

هنوز

سعی میکرد

به او حرف زدن و نان گفتن بیاموزد.....

ای که در نا امیدیت بسی امید است

پایان شب سیاهت.........

پایان شب سیاهت......

پایان شب سیاهت ای کاش سپید باشد.

ای کاش

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠ساعت٦:٢٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

 اینجا بیست بار تا حالا دادگاهی شدم

بی شرف ها عابرها را هم جریمه می کنند

ته سیگار را هم جلوی هیچ پیرزنی نباید زمین انداخت،

ما هم که عابر،ما هم که فکری...

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:٢٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

تو به اصالت خود برگشتی،

نای!
کربن، نه نیِستان
آن سان که کربن خالص
تلخ است،

های!

-

+نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠ساعت٥:۱۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • دور همه انگشتهایمان هم که نخ ببندند،ما فراموشکارتر از این حرفهاییم
  • خیلی هنر کنیم یادمان بماند انگشت داریم
  • من و تو نه حافظه ای داریم نه تاریخی نه حافظه تاریخی
+نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱:۱٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

فرزند پدری که هرگاه در کودکی می افتاد و میگریست و پدر سیلی محکمتری بر او میزد و فریاد میزد محکم باش از دنیا زخم خوردن گریستن ندارد.......اکنون که بزرگ شده هرگاه زخم میخورد روزگار سیلی بزرگتری بر او مینوازد و فریاد میزند محکم باش از دنیا زخم خوردن گریستن ندارد

+نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱:۱٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

باید بپرد هرکه در این پهنه عقاب است/ حتی نه اگر بال و نه پر داشته باشد

باید برود هرچه شود گو بشو وباش/ بگذار که این جاده خطر داشته باشد

+نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت٢:٤۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

عشق مرگ مغزیست و نتیجه اش اهدای قلب

پانوشت: عقل را کشیدم

چه میکشند بی عقلان...

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • بهشت
  • حتما" جاییست روی یک پل هوایی
  • روی یک بزرگراه...
  • بدون قانون
  • و بدون همهمه
  • مملو از پله و پرواز
  • .
+نوشته شده در دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

سهراب ندیده بودی سر رود سر میبرند؟

خون روان در آب را ندیدی که گفتی آب را گل نکنید؟

-بدرود شاعر....

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • چترت را ببند و پیاده برو و فکر نکن
  • فقط فراموش شدنی هایم را به خاطر بسپار
  • تا به خاطر سپردنی هایت را فراموش کنم
  • و به خاطر سپردنی هایم را فراموش کن 
  • تا فراموش شدنی هایت را به خاطر بسپارم
  • نفس عمیق هم نکش توی این برگ
  • نه، اصلا" بی خیال، پیاده هم نرو
+نوشته شده در یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت٧:٤٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

. انقدر خدا همه چیز را به سود مردان آفرید که به نظرم خدا را نیز مردان آفریدند

پ.ن: این نهایت کفر نیست ابتدای تفکر است. خدا ما را آفرید یا ما خدا را؟

 

+نوشته شده در جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:٠٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

دوراهی های ذهن من از دو دسته خارج نیستند، اونهایی که فلشهای تابلوشو دستکاری کردند و یکضرب اشتباه میری، اونایی که اصلا" تابلو ندارند و هر کدومو که بری آخرش میرسه به اون یکی.

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

نقل قول- هانا آرنت معتقد بود کسایی که همیشه بین بد و بدتر دست به انتخاب می زنند، به زودی یادشون میره چیزی رو که انتخاب کردند یه زمانی بد بوده.

+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
تو پارچهای آبتون نفت بریزید و برنج را با مردمسالاری دینی بخورید و سیمون بولیوار بازی در بیارید.هشت سال و یکسال و نتونستم و اصلا" نگفتم نداره. تنها لبخند ژوکوند است که می ماند.
+نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱۱:۱۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

شکست پلی است برایِ پیروزی مضمونِ رمانِ جدید و ساختارشکنم خواهد بود با عنوانِ

" پل نوردی که آخر روی پل مُرد "

+نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:٤۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  •  ببین بزن بریم  
  • جایی که وقتی گفتی بزن بریم
  • اینجوری نگات نکنند
  • وقتی جهنم همچنان دیگرانند
+نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:۳٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
    • طرز فکرها فرق می کنه خوب، مثلا"بعضی جماعت ها برای همدردی با گرسنه هاشون، گرسنگی کشیدن رو به بقیه هم توصیه میکنند؛ بعضی جماعت های دیگه هم راه بهتری رو انتخاب می کنند: گرسنه هاشونو سیر میکنند.
+نوشته شده در چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٠:۱٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • من به مینی مال پایبندم، احساس رو میشه چپوندش لای کلمات ولی ادای دین ها رو باید بلند نوشت. به هر چی و هر کی.
  • .
+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • تنها کاری که علم و اطلاعات میکند اینست که موجب میشود با مرگی دردناکتر از حیواناتی که هیچ چیز نمیدانند بمیریم./موریس مترلینک
  • اگر دم افطار نیم ساعت در صف بویناک حلیم ایستادی و حالت خوب نشد،اگر فارِست گامپ و آن فیلم گوتیک بهار پاییز کره ای -که معبد عابدش روی آب است- و بهشت بر فراز برلین و پالپ فیکشن را برای بار چندم دیدی و حالت خوب نشد،اگر سوناتهای مورد علاقه ت از بتهوون و شوپن و Massive Attack و Portishead و Tin hat Trio و فرانک زاپا را گوش کردی و حالت خوب نشد،اگر رفتی زیر پوست شهر و پیاده روی های شبانه کیلومتری کردی و حالت خوب نشد، اگر همکلام شدی با دون ژوآن های مایه دار خیابان و فرشتگان بدن نمای شهرت و حالت خوب نشد،اگر بهترین صفحه ی بهترین کتاب کتابخانه ات را بیست بار خواندی و حالت خوب نشد،اگر کنار رودخانه فَشَم جوجه کبابی ساختی و چرت قیلوله ای زدی و باز حالت خوب نشد...مطمئن باش به زودی به گروتسک ترین مرگِ دردناکِ ممکن خواهی مرد
+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٢٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • نمردیم و کودتای ۲۸ مردادو هم به روایت تلویزیون دیدیم. اینجور که من فهمیدم موضوع اصلی فیلم دماغ مصدق بود.
  • پ.ن:صد رحمت به راز بقا ساخته ی خدا با بازی فیل.
+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٢۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

شوالیه ی  شمشیر شکسته

ایستاده در لبه ی پرتگاه

لبه ی کوه

چشم در چشم اژدها

تنها به صاعقه ای ایمان دارد که در آخرین لحظه جان از اژدها میگیرد

تنها صاعقه ای میتواند از را نجات دهد

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ساعت٩:٠۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

قانون هجدهم دیوونه:

بجای دنبال عدالت گشتن سعی کن قدرت به دست بیاری. فقط آدمهای ضعیف به دنبال عدالتن

+نوشته شده در شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠ساعت۱٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

شاعر لطیف بود

سرخپوست سرسخت

شاعر رفت

سرخپوست گریست

سخت گریست....

+نوشته شده در پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠ساعت٧:۳٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

و شیطان

بر انسان

سجده نکرد

و خداوند او را راند

بی آنکه بداند

شیطان ستایش نکرد

چون عاشق خدا بود

و خداوند

معنی عشق را نفهمید....

 

+نوشته شده در دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت٧:٥٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
در کلاس روی تخته مینویسم که سربازان رومی وارد میشونددستگیرم میکنند و کشان کشان پیش پونتیوس پیلاطس همان حاکم حاضر اورشلیم می برند.حاکم اورشلیم بدون  حاشیه ،میگوید آن کسی را که پارسال به صلیب کشیده اند و به دنبالش دنباله رو دین شدید یسوعای حقیقی نبوده.میگوید کاهنان معبد و شاهدان زیرک بعد از مکاشفات طولانی شهادت داده اند به مسیح بودن من.میگویم فرد بی دین و دیوانه ای مثل من نمیتواند مسیح معصوم باشد .حاکم غضبناک میشود و میگوید باید ناصریه را از ریشه خشکاند و تا همینجا هم وقت را از دست داده اند.دستور میدهد صلیبی سوارم کرده و تا بالای تپه جلجتا مشایعتم کنند اینبار هم کاش به جای این صلیب علامت چوبیم را بر دوش میکشیدم اینها هنوز بی علامتند.حوالی غروب،با فرو رفتن متناوب میخها،درد و ترسی را در الهامگاه قلبم احساس میکنم.صلیب را که برمیافرازند درد و نه ترس شدیدتر میشود.یادم میاید سالهاست این درد و ترس قلبی را تحمل میکنم و به وقایع نا مقعول و انتزاعی که پیرامونم رخ میداد بی توجه بوده ام.تا شب منتظر فرشته می مانم تا من را هم مثل آن مسیحِ اشتباهیِ قبلی نجات دهد.کسی نمیاید.مسیر تاریخ عوض میشود...
+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱۱:٥٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

و از اندوه یلدایی و زخم تیغ انکاریم
ولی مردانه خاموشیم و از ناله سبکباریم
از این اطراف بوی التیامی برنمی‌خیزد
چرا ما بی‌سبب از زخمهامان پرده برداریم
در این سو دشنة یاران در آن سو کینة دشمن
نمی‌دانیم دلها را کدامین سوی بسپاریم

+نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱:۳۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

ادعای عقاب بودن نداشته باش

اگه باشی

شاید

عقاب دو برادر

تک پری شیوه ی منه

اینجا

که اوج

یعنی مرگ

.

.

.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠ساعت۱:٤٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

به هر که میپرستی باور کن این زمین خاکی لعنتی گرد است

و به روح هوای خاک آلود کوه

آدم هم که به آدم نما نرسد شاید میان دوره ی هشتم زمین شناسی

یا در دوسلدوف نزدیک جائی که انسان نئاندرتال را پیدا کردند

یا نزدیک غار شوکوتین جائی که انسان چینی را پیدا کردند

پیدایت کنم

لایه های رسوبیت را غمگینانه بشمرم و رو به آسمان فریاد زنم

....( از نوشتن فحش در این مکان معذورم)

آنوقت برای اینکه بفهمی زمین گرد است باز هم نیازی نیست گالیله باشی...

+نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت٩:٢٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

در گوشهای ناشنوایمان آنقدر خواندند و خواندند و خواندند هیچ سیاه و سفید مطلقی نیست که نیست که نیست که شدیدا خاکستری بین و خاکستری پرست شدم.

دیگر حتی کلاغها را هم خاکستری میبینم....

و دیگر همه ی آدمها مسن اند در بی کنتراستی جوگندمی خیر و شرها

+نوشته شده در شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠ساعت٩:٢٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • وزغ پیر همیشه به نوه هایش میگفت
  • برای اینکه مگسی را شکار کنید،
  • فقط کافی است مثل مگس ها فکر کنید  
  • -
  • مار پیر همیشه به نوه هایش میگفت.درست لحظه ای که وزغها مشغول تفکرند.با یک حرکت کار را تمام کنید، فکر نکرده...
+نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت٦:٤۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • ن صد و بیست و چهار هزار بین النهرینی هم
  • دردی از ما دوا نکردند انگار؛
  • در عصر معلول های بی علت مانده
  • و علت های از علتی افتاده،
  • بی علتی؛ علت العلل جهان بینی ما شد
  • -
  • باید اعتراف کرد
  • اینجا یکی هست که هایکو نمی فهمد
  • ولی خوب سر در میاورد چطور 
  • بشر باستانی با اولین سنجاقکی که 
  • گم کرده بود راهش را در شبِ گیسوانی،
  • برهان علیت را پارینه سنگی وار
  • نقض کرد
  • و بر دیوار غاری، طرح مردی را کشید
  • که سرش را انگار بی دلیل
  • به سنگی می کوبید...
+نوشته شده در دوشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٠ساعت٦:٤٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

من نمی نویسم تا زمان را بکشم و یا آنکه باز زنده اش سازم /می نویسم تا زندگی کنم و دوباره زنده شوم

تا آبی گل آلود نشود زلال نخواهد شد

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۸:٠۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

شنبه های روشنفکری

 

شنبه های شوم


چه فرق می کند برای ما


که شنبه هایمان یک هفته طول می کشد !


برای ما ...


که روز های عمرمان تکرار شوم بودن  بود!

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت۸:٠٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 

چند تایی مرغ دریایی دیدم
که به آسفالت شیرجه می زدند؛
مطمئن شدم دیگر هیچ چیز سر جایش نیست
حتی تو که چند متر آن طرفتر به من می خندیدی؛
انگار دیدن یکنفر که این روزها مغزش می تپد
و قلبش فقط نگاه می کند
طبیعی ترین فیزیولوژی دنیا باشد 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٧:٤٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
 
  • بر دروازه ی آشویتز نوشته بودند
  • Arbeit Macht Frei
  • «کار، آزادی است»
  • سرخ ها که رسیدند فقط بَرش داشتند
  • و کسی پیدا نشد بنویسد
  • «آزادی، خودش بزرگترین کار است»
  • +نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٧:٤٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • نگو اینجا صیادها به جای مرغابی
    • جبرئیل شکار می کنند،
    • نگو تقصیر اُدعونی هاست
    •  که اِستَجِب لَکُم نشد؛
    • برای اینکه باور کنیم در آسمان این کلاغشهر،
    • از همه چیز ردی هست
    • جز از فرشته های تو
    • انصافا"
    • لازم نیست گالیله باشیم
    +نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٧:۳٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    •  باور کن آنها که می خندند تا دنیا به رویشان بخندد، درون ناآرامتری دارند. آن چهره های خونسرد و شاد، با جیبهای پر از پسته ی خندانشان، زیر قالیچه هایشان هیولاها دارند، مومیایی و چروک. آنها که غم اصیلی ندارند شادی اصیلی نیز نخواهند داشت: همیشه خورشید از ته چاه، درخشان تر است...باور نداری، بیا پایین.
    +نوشته شده در یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٧:۳٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
  • میرزا کوچک خان شانس آورد که نه فتوژنیک بود و نه سیگار برگی
  • در دوران سقط جنین به سبک اروپای شرقی و
  •  سبیل مکزیکی و عکس چه گوآرا رو بیکینی
  • دوران پیژامه ی راه راه و سیرابی و آبلیمو، حاج حسین و سید جواد
  •  
  • چپ و راست و رفورمیست و وطن پرستهای عضو حزب باد
  • اینجاست که اینگونه به نام است: روزگاری نامناسب مردمی ناسازگار.....
  • +نوشته شده در دوشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٩ساعت٥:٥۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • موقعیت: هواپیما در حال سقوط. مهماندارها با رویِ باز مفاهیمِ گِرانِش و جاذبه را به
    •  سرنشینان توضیح می دهند: Fg=GM1M2/r2؛ مسافران با علاقه گوش می دهند. بستن
    • کمربندها. موعظه، صلیب.چتر نجات؟ نه.
    +نوشته شده در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩ساعت٩:۳۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    یه چیزی هست که باعث میشه

    هرچی بزرگتر میشی ٬ دنیات کوچیک تر بشه ....

    و تو با افتخار ٬ اسمش رو می ذاری تجربه .

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت٥:۱٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    دیشب خواب دیدم:

     

    خواب ادیسه مرد افسانه ای یونان ............

    ایلیاد هم بود ولی بدون پاریس.................

    هومر نابینا نبود ولی وضعش نسبت به قبل هم بهتر نبود.........

    ولی ...........

    همه چی تغییر کرده بود...........

    به جای دین و سیاست و افسانه شدن چرچیل .......

    صادق هدایت ها.......کافکا هاااااااااااا..................

    شاملو............ و هرابال ها...................روی زمین اسطوره بودند و مظهر تقدس

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩ساعت٤:٤٦ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اینجوری بود که ترسیدم از غروبهای کافکائی.از سایه های بلند چندین متری که پای آدم رامیچسبند و فرارپذیر نیستند و شاید همیشه یک نفر هست تا اسمت را  شوخی و به اشتباه صدا کند و آدم  جدی همه ی هویتش را گم کند. نپرسید، هیچ جا خبری از هیچ کسی نیست. چه کسی بود صدا زد ...؟

    ستاره ی شش پر یهود، صلیب مسیح یا اینکه هلال اسلام....من علامت سوال چوبیم را به دوش میکشم هنگامی که شما همچنان بر سر علامتها میجنگید...

    در قمار کثیف زندگی حکم سود است نه "دل"

     

     

    +نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت٤:٢٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    میگما شاه رفت

    - داری شوخی میکنی یاقصد تشویش اذهان عمومی رو داری؟؟؟؟

    و آدم برفی ها سیانور نمیخواستند ،

    یک فنجان اسپرسوی داغ کافی بود...

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    این ایرانیها هم آدمهای عجیبی اند به اندازه ی ماداگاسکاریها. آدمهایی که  گاها به ازای هر نفرشان که قصد دارد از هر موضوع بی اهمیت یک تابوی خطرناک احمقانه بسازد، یک نفرشان را می توان گیر آورد که به طرز احمقانه ای قصد دارد تابوی یک موضوع بی اهمیت را بشکند...همه انتلکتوئل،همه فلینی شناس.

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٩ساعت٦:٤٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بعد تو خیس ظاهر میشوی،انگشتت را میگذاری یکجایی روی صفحه حوادث

    یکراست میروی ته کشو، اصل قضیه را پیدا می کنی

     

    من اعتراف می کنم این وسیله ایست برای پراندن کلاغها

    چند انتن بالاتر، چند درخت عقب تر، وقتی پاییز نمک گیرشان کرده

    تو نگاه می کنی به سوراخ روی پیشانیم،به صفحه حوادث خیس

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ساعت۱٠:٥٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    عمو صلح آمیز اکنون که موفق به غنی کردن اورانیوم شدی ای کاش میشد فکری هم برای غنی کردن افکار و جیبها و شکمهای پر از تهی مردم میکردی...

    +نوشته شده در شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ساعت۱٢:٥٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

      هر وقت خواستیم  ذره ای غروب  بزنیم روی بوم نقاشیهای دلگیرمان ، نارنجی خشک شده پیدا میکردیم. بعد که نارنجیمون رو رقیق میکردیم، نظم مدل غروب میخورد به هم. می ایستادیم که غروب منظم شود، تا آن موقع دیگر غروب دا هم از دست داده بودیم.دوباره تا فردا  غروب شه نارنجیمان خشک میشد .

    و دوباره...

    +نوشته شده در پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩ساعت۱٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • تو یه مستندی دیدم ارتشیهای امپراطور هاروکی هیرونیوا وقتی میدیدند احتمالا"توی جنگ مستقیم از چینی ها شکست میخورند، صد نفر سامورایی استخدام میکردند تا قبل از شروع جنگ یکی یکی خودشونو جلوی سربازای چین گردن بزنند و در عوض خونواده هاشون بیمه ی عمر شن.نصف چینی ها بعد از این جریان فرار میکردند.
    • پانوشت :یادت میاید استخوانهایمان را شانزده سال بعد در یک گور دسته جمعی در حالی گیر اوردند که بچه ها با جمجمه های سوراخمان فوتبال بازی میکردند؟ یادت میاید آخرین بار وقتی دیدمت که کلاه آبی ها میفرستادندت برای آن پیرزن تنهای آلبانیایی که هنوز هم فکر میکند پسرشی و من را میدادند به پدربزرگ یک خانواده ی مفقود شیلیایی تبار که نوه ش زمانی سرباز بود؟ ... راستی بابا نوئل، جایم را اگر بلد نیستی، آن ور مرز مکزیک،جایی بین سانتیاگو و وال پارازیو پشت پنجره ی یک اتاقک زیرشیروانی. توی لنگه جورابم هم جواب آزمایش DNA را بذار.

     

    +نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩ساعت۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
  • پاییز را
  • از رهگذرهای علافش میشناسم
  • از سیگارهای به سیک و سیاق آل پاچینو
  • چترهای مردد
  • برگهای بی صدا
  • و قطارهای غمگین ایستاده زیر باران
  • .
  • +نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ساعت۱:٤٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    برادر خودت هم قاطی کردی کی به کی شد

    از چپ اندیشان سوسولگرا و راست اندیشان اصولگرا،

    محافظه کاران اصلاح طلب و چپهای راستگرا،

    اصلاح طلبان محافظه کار و راستهای چپگرا،

    سنتی های مدرن و مدرنیستهای متحجر، 

    گمونم اینچنین بود برادر

    مرده ها همه یک اسم دارند

     

    +نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت۳:۱٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    وقتی نیچه، افلاطون رو کسالت آور میدونه ، تولستوی نیچه رو احمق میدونه ، همینگوی تولستوی رو اصلا" آدم نمیدونه ، هارولد رابینز هم همینگوی رو برای کتابهاش دست میندازه... گناه چیزی نیست جز نتیجه ی نقص فنی در خلقت انسان. و شیطان چیزی نیست جز توهمی که خداوند این نقص ها را به گردنش میندازد.
    +نوشته شده در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    گفته بودم اینجا که پاریس نیست تا هر کس کار خودش را بداند.بدمن ها بروند با صدا خفه کن یکی را اشتباهی بکشند، آدمهای دِپ زده بارانی بپوشند بروند سن میشل، عینکی ها فیگارو بخوانند و بقیه هم صبح سروقت بروند دانشگاه. اینجا قرارها را باید یکساعت کشید عقب، من هنوز هر دفعه که میزنم بیرون یکساعت بعد یادم میاید چرا...

    +نوشته شده در دوشنبه ٦ دی ۱۳۸٩ساعت۱۱:۳٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    زمان،چرخ دنده دار ترین کمیت دنیاست، که

    تانک را قدیمها از روی ان ساختند

    زمان،

    نرمترین سمباده ی دوران من و توست

    که چرخ دنده های تانک را هم صاف میکند

     

     

  • خز میکنم lonely day ها را
  • توی مسیرهای منتهی به بزرگراه شهید بی حوصلگی
  • کوک میکنم ساعتم را
  • روی پنج دقیقه مونده به آخر خاطره هامون
  • - بیدارم کند بکوبم روی ترمز-
  • کدوم تابلو رو اشتباهی اومدم
  • که از هر کوچه ای میپیچم توی تقاطع خاطراتم،
  • باز تصادف میکنم...
  • +نوشته شده در پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩ساعت٦:٠۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اون روزها ما نبودیم و ندیدیم

    پایان دوران سیاهپوستان انجیل به دست

    و اغاز هزاره ی چهارمِ هوا کردنِ فیل رو

    روزگار سپری شده ی منجیان سالخورده

    ---

    ما ندیدیم بشود با قاشق کف سلول تونل زد

    - یکجایی در ساعت هواخوری،خاکش را خالی کرد-

    ما بودیم و سایه هواکش قدیمی که نمی چرخید

    اصلا" انگار از اول تاریخ کوچکترین اتفاقی نیفتاده باشد...

    +نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ۱۳۸٩ساعت٥:٠۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    همه ی روزمرگی هامون سرشار از مستطیل های ریز و درشتیه که بی خیال از کنارشون رد میشیم. تختخواب ، کیف، کتاب ، پاکت سیگار ، بلیط اتوبوس ، تقویم ، موزاییک های کف تنهایی ، کارت پستال یادگاری... نمی بینیم که این چهار ضلعیهای آشنا چگونه عظیمترین چیزا رو درونشون جا میدن. اگه پنجره بشن دنیا رو میشه توش قاب کرد. اگه کتاب مقدس بشن خود خدا رو ، اگه در باشند خود ما رو و...ولی وای به روزی که سیمانی و افقی بشن و قرار باشه آرزوهای هجده سالگی رو ... راستی به کسی نگو پل نوردی من جلو مستطیل نوردیت حسابی کم آورد ، مستطیل بخیر رفیق...

    +نوشته شده در جمعه ٢٦ آذر ۱۳۸٩ساعت٥:۱٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    علامت سوال چوبی ام  را

    بر دوش می کشم

    این بی علامت ها می برند تا مصلوبم کنند...

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • هر آدمی هسته ی اتمیه برای خودش. چندتایی نوترونِ خنثی داره، چندتایی الکترونِ منفی و به تعدادش هم پروتونِ مثبت که همیشه درگیر جدال ماندن یا راندنند. جدالهایی که وقتی با یه اتم دیگه مثل خودش روبرو میشه هسته رو به نابودی میکشه.یک مای خنثی یا دو تا منِ با هویت؟ تصمیم گیری سخت ترین کار دنیاست.
    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩ساعت٩:٥٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
  • شماها گول خورده اید، اینکه سمبل صلح را کبوتر گذاشته اند یعنی نباید روی زمین دنبالش گشت
  • پانوشت:در جهان سوم انقلابها مجسمه ها را زیر و رو میکنند، در جهان اول مجسمه ها انقلابها را...
  • +نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸٩ساعت۱:٥۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بین عوام بودن یا تنهایی که شوپنهاور میگوید، ما تنهایی را انتخاب نمیکنیم، این تنهایی است که انتخابمان میکند. به تنسی هم بگویید صادقانه تنها بودن را فراموش کند ، ما تنهایی و بی بهانه تنها بودن را انتخاب میکنیم.

    قانون هفدهم دیوونه: به جای فحش دادن به تاریکی، شمع هایتان را خاموش کنید. با شب جز در تاریکی نمیشود جنگید.

     

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ساعت٥:٥٦ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • وقتی آدمها شروع به استدلال میکنند همه چیز به فنا میرود./فرانسوا ماری ولتر
    • وقتی کسی گافی میدهد و دیگر سوراخی نمانده تا در آن بخزد، میگوید در آینده پشت پرده ها را افشا خواهم کرد.وقتی کسی میخواهد چیزی را ماستمالی کند، میگوید مطمئن باشید مصلحت اندیشی نمیکنیم.وقتی کسی که لیاقت جایگاهی را ندارد به آن جایگاه میرسد، میگوید هدف خدمت است نه پست و مقام.وقتی ناامیدی مطلق را تا مغر استخوانمان حس میکنیم، گفته میشود اینطورها هم که شما میگوید نیست و برای حرفشان دلیل میاورند.وقتی قرار است به زودی خرخره عده ای جویده شود، گفته میشود اکنون بیش از هر زمان دیگری به وحدت نیازمندیم.وقتی کسی میداند نه حالا و نه هیچوقت دیگر چیزی در چنته نداشته و ندارد، میگوید نباید با بی انصافی به مسائل نگاه کرد.وقتی کسی میداند چرخ پنجم درشکه است میگوید من که قدرت اجرایی ندارم،من فقط پیشنهاد میدهم.وقتی هنوز گند کار در نیامده، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد بی اثرند،وقتی گند کار در میاید، میگویند مسلما" تحریم ها و بحران جهانی اقتصاد موثرند.وقتی...
    +نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ساعت۱:۳٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    همیشه حق با لیوانِ نیمه پرِ خوش بین هاست چون واقع گراها - بدبین ها - کارای مهمتری از اثبات نیمه خالی بودنِ لیوان هاشون دارند!

    سرطان چیزی نیس جز شکست انسان از سلولهای عصیانگر بدن خودش،چیزی که یقه ی آدمو در n سالگی میگیره و غزل خداحافظی رو یادش میده . ما آخر نفهمیدیم این دیگه چه جور شاهکاریه که حتی جلوی خودش هم کم میاره؟ نه جدا".

    +نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت٢:٢٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    همه ی بارِ ماضی های بعیدِ ابری و سرد

    روی دوشِ حالهای استمراریست،

    تو  هنوز در همه ی صیغه های من تاب بازی میکنی

    و من فقط یک آدامس بادکنکی بزرگم 

    - چسبیده به یک ماضی ابری دور -

    در استمرار حال ها مشغول کش اومدن...

    +نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩ساعت٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     یار دبستانی من، تر که ی بیداد و ستمو رو تن ما ببین و بگو با من و همراه منی یا نه؟

     

    پانوشت:

  • وقت گیر افتادن کشتی توی یخهای قطب 
  • بی خیال قطب نما و نقشه های دور و دراز شدن 
  • یا سوزوندنش -از دکل تا لنگر- تا چند وقت بیشتر گرم شدن
  • یا درهر صورت واسه آخرین شفق، شعر آزادی سپیدی چیزی بافتن...
  • -فرازی از وصیتنامه مرحوم کاپیتان آرچیبالد هادوک-
  • +نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ساعت۱٠:۱٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    • این شما هستید که عادلانه انتخاب خواهید کرد
    • دار و دسته ی من و دموکراسی دیکتاتورها را، یا
    • دار و دسته ی رفقای من و دیکتاتوری دموکرات ها را...
    • گفتم که،ما با هم فرق داریم، شما هم اختیار تام دارید
    +نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩ساعت۱٢:۳٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    بادبادکت را دریغ کن از آسمان شهری که مغازه هایش "بال کبابی" میفروشند!!!

    من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موتزارت را روی دنده عقب وانت می گذارند!


    شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق گرفته اند    !

    شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند .

    شهری که در جدول های روزنامه ها و مجله ها سوال این است : بی دینی 7حرفی( و جواب می شنود : سکولاری!

    شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .

    شهری که نظامی اش شهردار می شود !

    مهندس برقش تاکسی دارد !

    وزیر امور خارجه اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می زند !

    آدمها از دیدن پلیس می ترسند !

    شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد !

    شهری که در دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش بیاید!

    شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد

      شهری که زبانش "پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارد !

    شهری که من دوست دارم هوای تو را داشته باشم ، و تو هوای من را ، اما نه به معنی حمایت! به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم .

    شهری که عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه را نمی توانند پیدا کنند !

    شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی!

    شهری که برنده یعنی کسی که کمتر از بقیه می بازد !

    شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد !

    شهری که همه فکر می کنند فقط خودشان می فهمند !

    شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند

    +نوشته شده در پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩ساعت۱٢:٤۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    و اینک

    تنها از ابری که از سیگارم

    بلند می شود

    امید باران دارم...

    روزها را پُک می زنم ...

    بی لذت ...

    کام می گیرم ...

    چه لذتی ...

    وقتی  پاکت روزهایم خالی ...

    و ...

    زیر سیگاری ِ روزهایم پُر ...

    +نوشته شده در چهارشنبه ۳ آذر ۱۳۸٩ساعت۱:٤٦ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    جاده‌ها همیشه هم نمی‌روند
    گاهی برمی‌گردند تو را با خود ببرند

    فصل چمدان رسیده
    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت٤:٠٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    راستش این است که نوشته‌ها مرزهای وجودی یک آدمیزاد/ نویسنده‌اند. آخرین جاهایی هستند که پیکان آرششان فرود آمده. به زور بازوشان باید تبریک گفت که مرزهای سرزمین‌شان چنین پهناور شده. اما آدمیزاد همیشه در مرزهای وجودی‌اش نه هست نه می‌تواند باشد. اگر نیچه تنگش بگیرد و بی‌قراری کند نشان این نیست که درباره ابرمرد ننوشته یا بهش اعتقادی ندارد. خیلی ساده نوشته‌ها چیزهایی‌ست که نویسنده‌ها دوست دارند باشند. که گاهی هستند. نه همیشه.

    ...

    می‌گوید : پیوسته دلم خبر می‌داد در اقالیم زمین، سوختگان هستند، که…

    +نوشته شده در یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩ساعت٤:۳٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    من سرویس گشته ی حقیقت زندگی آخر یه روز دست به اعتصاب میزنم و دیگر زندگی نمیکنم...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    خوب، بد، ...، خوب، دوباره بد، خوب، باز هم تکرار دایره پوسیده افکار دیگری، خوب، دوباره صدای موعظه، خوب، دوباره یادآوری دست نوشته های فیلسوفانه ذهنهای دور، خوب، دوباره توهمات آفرینش، خوب، دوباره نگاه های ملامت گر فرشتگان نادیده، خوب، دوباره شعار انسانیت، خوب، دوباره ادعای تکامل، خوب، دوباره وعده بهشت، خوب، دوباره نقش، خوب، و باز هم نقاب. حتی هوا هم خوب و بد دارد. چاره ای نیست جز باور غیر خود. باور آنها که بزرگ می خوانندشان. خوب، بد، زشت، زیبا، خطا، لغزش، حق، ... اینها چند تایی از سنگهای ترازوی زندگی هستند. برای باورشان باید بگوییم اینها قاعده نیستد، قانون نیستند، اینها در وجود ما هستند. وجدان ما هستند و حقیقت ما. ... و چه طنزـحقیقت تلخیست که اینهمه بی وجود، بی وجدان و نا حق داریم درمیان خود.! برای باور هر ناباوری باید دروغ گفت، جایی برای نگرانی نیست، این دروغ جزو خوبهایش بود. کتاب می خوانیم، وب لاگ، خاطره، همنشین خوب، اعتقاد، باور ... تا خوب لقب گرفته باشیم. ولی آنجا، درست در اوج قله های خوب بودن، آنجا که دیگر هیچ کس نیست، شیطان را فرا می خوانیم، تا به بهانه او، و به اطمینان درستی را در نهایت بودن، لحظه ای بد بودن را آزموده باشیم. من از این خوب و بدها، من از این درست و غلط ها، من از این حق و باطل ها، من از این زشت و زیباها، من از این تقلیدها، من از این خود نبودنها، و من از این اوج نشینیها، سخت هراسانم، که مبادا مرا، که مبادا تو را، که مبادا ما را، با فریب خوب بودن و به اصرار بهشتیان و با نیرنگ اندرزها و با سلاح باید و نبایدها و از مسیر راههای درست و زیر نگاههای فرشتگان، به آن اوج خلوت قله خوب بودن، و به آن نهایت درستی برسانند، آنجا که خطا را قدرت آزمایش، و گناه را جرات امتحان داریم. آنجا که صدای شیطان را، نه، صدای خدا را می توان شنید.

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ساعت٦:۳٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اختیار وجود ندارد.توهمی تخیلی را اختیار میخوانیم تا جبر را تحمل کنیم.... اینجا که آزادی بوی خون میده...

    +نوشته شده در یکشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٩ساعت٥:٢٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    این زیرسیگاری من کجاست. خسته شدم اینقدر ته سیگارهای زندگیم را روی تنم خاموش کردم...

    +نوشته شده در جمعه ٢۳ مهر ۱۳۸٩ساعت۸:۱٦ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    هر مهمی موهومی است....

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٩ساعت۱۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    Waves of sadness wash over me

    unlike the seashore

    these waves are random

    better waves than nothing

    I could do without this

    this oppressive tsunami of sad

    no one to rescue me now

    no one to turn to

    just mechanical living

    work, eat, read

    rent house, pack

    unpack organize

    wait for the next tsunami

    +نوشته شده در چهارشنبه ٧ مهر ۱۳۸٩ساعت٦:٥٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    من مملو از حرفم برای نگفتن.....

    +نوشته شده در یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩ساعت٢:٢٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    و خداوند هرچه داد به من باز پس گرفت باز آیا خدای شما بخشنده است و مهربان؟

    +نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳۸٩ساعت٩:۳٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اسیر نیمه جان باالتماس مرگ درگیرم

    خداوندا بکش من را،که از این زندگی سیرم

    به من گفتند امثال تو مغرورند و گردنکش

    دروغ است ای خدا،عمریست من تسلیم تقدیرم!

    خداوندا برای من اجل را مرگ باران کن

    در این شبهای پر خورشید و نورانی تر از قیرم!

    چرا بعد از نوید مرگ و دیدار فنا، از نو

    جوانی می تراود از دل ِ آزرده و پیرم!

    تو با من قصد بازی داری و من سیرم از بازی

    که از این زندگی بیزارم و از خویش دلگیرم

    خداوندا مگر من آخرین قربانی مرگم

    که در دستان او جان میکَنم،اما نمیمیرم!

    اگر مرگ از نگاهم شرم دارد یا که میترسد

    بگو محرم شدی،بشتاب تا در بند و زنجیرم

    گلاویزم به راه زندگی با عمر و جسم وجان

    بکُش حالا که دیگر با تمام ِخویش درگیرم

    ...همان آئینه که پایان تسلیمان تقدیرست

    شتابان شو بیا بشکن،در آن آئینه تصویرم!

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت۸:٥٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دارم خسته میشوم از نپریدن ها دوست دارم آنقدر آدم بکشم که مثل آمریکا معروف شوم

    "I'd like to live without talking. The more one talks, the less the words mean."
    +نوشته شده در پنجشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱:۱۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون بعدی دیوونه:

    سر عهدت بمون حتی اگه عهد رو با دشمنت بسته باشی...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱:٢۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    تو سَرَم کارگران مشغول کارند، بی‌وقفه.
    هنوز یه جاهایی تو من هست، یه تیکه‌های پنهانِ فراموش‌شده‌ای، که به شدت آسیب‌پذیره. که علی‌رغم ادعاهام که پوست‌ام کلفته و کرگدن‌ام و چه و چه، به محض این‌که کسی دست بذاره رو اون تیکه‌ها، درد تمام ذهن‌ام رو پر می‌کنه. شکننده‌م در مقابل‌شون. ازون ماهیچه‌های فراموش‌شده‌ که تا حالا تو هیچ نرمش‌ای شرکت نکرده‌ن. پاشون رو از برج عاج‌شون بیرون نذاشته‌ن. و یه وقتایی مث دیروز، وقتی برای اولین بار با یه حرکتِ سنگین مواجه می‌شن، نمی‌تونن جاخالی بدن. مشت می‌خوره تو صورت‌شون. کاری و محکم. سرشون گیج می‌ره. چشماشون سیاهی می‌ره و پهن می‌شن کف رینگ.

    حالا دراز کشیده‌م کف رینگ، گیج ضربه‌م، و قادر نیستم از جام بلند شم.
    ضربه ای به اندازه ی آراز یا رود ارس...

    +نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱:۳٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بین منو تنهاییام سیاهیه
دیوارش از اشکه,خاموشه چشام
بیراهه میرم توی ساحل میمیره تنم..
دریا مواجه,طوفانیه,از یاد می بری
توی این سالها چی اومده سرم..
ابرا کنار میرن بارون میترسه
خورشید می خنده
نه..اما هیچکی نیست,کسی به دادم نمیرسه..
خیلی دوری,پیدات نمیکنم
رفتی,گم شدم..
کاش شونه هات هنوز مرهم بود واسم
نجاتم میدادی,دیوار می شدی,بین منو تنهاییام..
جا واسه تسکین دردام نیست
قورت میدم میره جایی تا بهونه باشن واسه فرداو باز فردا..

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱٠:٠٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    سپید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید....

    +نوشته شده در جمعه ۱٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    شمشیر نمی کشم تا خدایم را بشناسی

    و تفاوت من با تو همین است خدای من خدای شمشیر نیست

    فریاد نمی کشم که به حق بودنم را بپذیری

    و تفاوت من با تو همین است  خدای من خدای سکوت است

    گونه ای را به سرخی رنگ سیلی نمی زنم که پیروانم را بشناسی

    و تفاوت من با تو همین است خدای من سپید است 

    چادر سیاه نمیپوشم هرگز که عفتم را پررنگ ببینی

    و تفاوت من با تو همین است

    حقیر نمی کنم تا بزرگ شوم

    ادعا نمی کنم تا بمانم

    بی کس نمی کنم تا با کس شوم

    و

    تفاوت من با تو همین است

    که قبله ام نور است



    فریاد مزن

    بس است

    می دانم تو سلاله ات پاک است!!!!!
    پانوشت: خدا جبران تمامی نداشته های من است...
    +نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت۸:۳۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    هر آدمی یه حزب باد نهفته در درون داره. بعضیا در حد نسیم و بعضی دیگه در حد طوفان شاید...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت۳:٢۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود نوعی دیگر از دیوانگی است
    جنون متعلق دنیایی است که رهایی از تسلط ذهن قانون است قانون کشف معمای فنای وقت . بر این مبنا دیوانگی بشر آنچنان ضروری است که دیوانه نبودن خود نوعی دیگر از دیوانگی است .
    دیوانگی ممارست خودبودگی است تمرینی برای درک حوزه های ناهشیار خود پس هیچ روح بزرگی از اندکی دیوانگی معاف نیست .
    حیرت از اصول حاکم بر هستی معرفت شناسی است و بزرگترین فضیلت معرفت است در این بیان است که کمال و نهایت بی گناهی دیوانگی است

    +نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت۱٠:٤٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    خودکشی دیوونه ها یه جورائی خیلی شبیه به خودکشی نهنگا...

    هیچکی نمیدونه خودکشی میکنن؟ برای چی؟ فرار میکنن؟ از دست کی؟فقط همه میخوان سعی کنن نجاتشون بدن... به خاطر خودشون...

    +نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     

    واقفم اکنون که زمانهائی که کلمات بر سطر جای نمیگیرند، و سطر ها چنان برف سفید می‌ماند، نه از ذهن ‌مشغولی‌های نوینیست که بنایشان ساخته ای  تا لحظاتت را پر کنند بی مجالی بسوی نقب خاطره‌ها‌؛ ایمان بیاور که از شب‌های مهتابیست و روزهای بسرشار از آفتاب و حالا چه‌قدر این آرزو به دل می‌نشیند: «آفتاب‌هایی تند، محو سایه‌گی و شبهای سیاه و سیاه و سیاه...»
    مابین نوشته هاو خرده‌ریزهای اتاق چیزی از بجای نمانده دیگر که هنگام غبار گرفتن از آن، یادت بیاید کنارم آرام بگیرد و هی تکرار شوی در روزهایم. اصلا چیزی نگذاشته‌ام که بماند؛ که نباشی؛ مثل من که دیگر نیستم، که نیایی که دلتنگی نکنم که...

    +نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٤٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     
    عجب چپ کوکم و بیخواب در این شب پر از حسرت بی انتهای کلمه...
    می پرسد این خمار از میکده رانده،
    راه مسجد را از درویش به ظاهر خدا دیده،
    و من مصلوب می شوم، از این معصیت ِ به درویش رفته
    حال به من گویید در این وانفسای جان دادن:
    صدایم کو؟
    صدایت را باد برده است با خود
    نگاهم کو؟
    نگاهت را خواب برده است با خود
    آرزوهایم ؟
    آرزوهایت را خواب بر باد برده است؟
    مصلوبش کنید این آرزو بر باد داده را ....
    .
    .
    .
    پانوشت: نه هرکس دیوانگی داند.......
    +نوشته شده در جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    خدا هرکی رو آفرید گفت: فتبارک الله احسن الخالقین منو که آفرید گفت: این دیگه چه دیوونه ای بود آفریدم....

    پانوشت:خدا یک هیچ به نفع تو...

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:٢٥ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    گاهی اینطور میشود که این‌جوری‌ست که «صدای در» می‌شود خود دست نامرد سرنوشت بدکردار
    که اصلا یک درِ اینگونه آسان برمی‌دارد جهت دست سرنوشت را نغییر میدهد وآنجا مینشاند که دلش خواست
    همانجا که دل‌مان نخواست

    پانوشت:کسائی مث من که گامهای بلند بر میدارن تا از بقیه پیشی بگیرن تنها میمونن...

     

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٢٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    پیشنوشت::ما نخستین مردمانی نیستیم که با داشتن بهترین نیت‌ها به بدترین روزگار افتاده‌ایم.

    .

    .

    .

     

    حکایت حکایت غلتیدن است. حکایتِ وناشی از آنهای متعامل: آینه‌های روبه‌رو و رو در رو. غلتیدن از تعلق است به عدم تعلقِ تام. (قهوه‌ات که برزیلی و تلخ باشد، اسمِ این جور چیزها را می‌گذاری سرشتِ درد.)حالا در همین چندین‌ساله‌گیِ ناقابل، فصلِ آغاز را که می‌خوانی یک «هه»ی آبرومندانه نثارِ تاملاتِ آقای لنیِ بیست‌ساله می‌کنی. حواست هست این بار که همه‌ی این شعرها و شعارها در بابِ صفرمتر از سطحِ دریا، در بابِ زِهرچه‌رنگ‌ِتعلق‌پذیردآزادست، در بابِ نماندن و هی‌جاکن‌شدن و گیرنکردن در کسی و جایی، چه طور دارد اتفاقن و اتفاقن، از فقدانِ یک جایِ سفت و امن می‌آید. که چه طور از شدتِ نیاز به یک‌جاماندن است که آن‌طور شعارِ نماندن می‌دهد آقای لنی. حالا می‌دانی، می‌بینی که فرورفتنِ لنی در یک ماداگاسکارِ واقعی چه‌طور محتوم است

    .

    .

    .

    پانوشت: «آزادی از قید تعلق». چیز فوق‌العاده‌ای بود. وقتی از قید تعلق آزادی یعنی تنهایی. نه طرف‌دار کسی هستی نه ضد کسی. همین

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون پانزدهم دیوونه:

    تعریف دوم آزادی:

    آزادی یعنی برسی به جائی که هیچی واسه از دست دادن نداشته باشی..

    پانوشت: من آزادم...

     

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۳٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون چهاردهم دیوونه:

    آزادی یعنی برسی به جائی که دیگه هیچی واست مهم نباشه...

    پانوشت: من دیگه آزادم

    +نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٠٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بسمه تعالی

     با سلام

      با عرض احترام و ادب و با توجه به بررسی های به عمل آمده توسط خودم  با وجود تمام الطاف و نعمتها و افاضات جنابعالی در تمامی مراحل دشوار رندگی به هیچ نتیجه دلخواهی نرسیده و موجبات روانپریشی دنیای بشریت را فراهم آورده ام.لذا بنا بر تبصره دوم بند اول قرارداد آفرینش منعقده در تاریخ ١/١/١ فیمابین آدم و حضرتعالی استعفای این بنده حقیر را از مقام زندگی بپذیرید.

    بدیهی است من بعد اینجانب هیچگونه مسئولیتی در قبال کردار و رفتار خویش در زندگی ندارم.

    مستدعی است در صورت پذیرفتن استعفا مراتب را هرچه سریعتر به اطلاع عزرائیل برسانید.

          

                                                                           و من الله توفیق

                                                                     دیوونه ی خسته از زندگی

    +نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دیوارهای خاکستری اتاق.هوای سرد و مرگناک اتاق.احساس تاریک و خاکستری اتاق .خزیدن رنج اتاق.پرواز بی پر اتاق...سکوت گوشه ی گوشه ی احساس من فریاد سر میدهد.میغرد: جنون.می گوید: هیاهو و غریو درون یک مجموعه ی ثابت؛همچو سنگ خاکستری.همچون رفقایم دیوارهای اتاق.نمی غرد از نفسی که در رگهای بی خون حبس شده.می گوید خونی که بر روی رگ زده شده لخته شده.می نالد از خفقان توام با زندگی مرگزای تدریجی.چنان ترازویی با کفه ای سبک از زندگی و کفه ی سنگین از مرگ. که کفه ی مرگش همواره پائین تر از کفه ی زندگیش می ایستد. که چنان عنکبوتی سردرگم از دیوارهای اریب اتاق بالا می رود واز دود آلود سقف آویزان می شود.اتاق را پر از دود میبیند.اتاق چنان فکر دیوانه ای افسرده چون من درمیان سکوت خاکستری دود آلود،در غلظت خاکستری اتاق حل می شود.او چنان فریادی که از فراز ترین گذشتگان بر می خیزد،و همچون افسوسی که برحقیرترین محال ها فرود می آید تهیست و ملعبه ی خاکستری ای بی بعد و بی انتها است.جنون آیا همچون موجودی بر صندلی بال داری نظاره ی بلع متعلقات دیوارها را دارد؟چرا در این اتاق پر از دیوار بدون پنجره،که دیوار هایش سرداست و از درد شادی باکره ،زمان به دیوار های خاکستری می خورد و انعکاس می یابد؟و چرا عنکبوت خاکستری رنگ دنیای اتاق پر در می آورد و همچون مگسی در دام خویش گرفتارمی شود؟آیا راز این اتاق پر از دیوار بی پنجره در پرتوهای سیاه جنون پنهان در نهاد دود، نهان شده؟و یا این توهمیست  که در ذهن اسیر عنکبوت گرفتار اتاق هرزگی و روانگردانی می کند؟ وآیا این موجود بی هویت ملعبه ی  رگهای بی خون و پی زمان شده و یا او خود زمان را به اسارت درآورده؟آیا آنگاه که زمان، این موجود تاریخ مصرف گذشته، همچون دودی بر آسمانها می رود و اینگونه اتاقهای خاکستری افکار من دیوانه را در بر می گیرد،ریه های پر از نیکوتین اتاق،همچون عنکبوتی، زندگی مرگزای تدریجی از سر به ته می رسانند؟ و چقدر این اسارت طولانی و حسرتزای مرگ شده که عنکبوت اتاق در تارهای خودش، اسیر است.اتاق تاریک سرد دود آلود در دامان تار عنکبوتی به پهنای تمام افکار من دیوانه،اسیر است تا زمانی که تار عنکبوت زمان، نفس ریه های خاکستری دود آلود اتاق پر از جسارت مرگ را در خود حبس می کند...

     

    +نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت٩:۱٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    سیگارا رو روشن میکنم....

    یکی

    دوتا

    سه تا

    ...

    همه جا پر میشه دود...

    پلک میزنم...

    دود ...

    پلک میزنم...

    دود...

    دست آخر میشم شبیه فلاشر ازبس پلک میرنم....

    پانوشت:خبر برید دو سه شاخه تبر شده را /که این درخت پر از زخم خم نخواهد شد

    +نوشته شده در جمعه ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٥۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    هر شب انگشت میکشم بر دیوارهای تاریک اتاقم

    جائی که مرا از حافظه ی دنیا پاک میکند

    شاید فردا کسی برایم کمی پنجره بیاورد......

    پانوشت: بمیرم به نام و نمانم به ننگ...

    پانوشت:خواستم بگویم آیا نیست یاری کننده ای. دیدم چه جای یاری. آدمی که رنج طلب بر خود هموار کرده چه بهتر یار بجوید جای یاری .هل من ناصر رها کن هل من حبیب سر کن سائل ...

    پانوشت:خانه ویران ! که در آن حسرت مرگ بر من چنگ میزند...

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت٦:۱۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    شبهای بلند بی عبادت چه کنم

    طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

    گویند خدا گناه را میبخشد

    او بخشد و من از این خجالت چه کنم...

     

    +نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت٩:۱٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    چشامو که میبندم چیزائی که تو ذهنم میاد:

    یه دختره که با چاقو موهای بلندش رو میبره...

    یکی که توی تاریکی گوشه ی دیوار نشسته و سرش رو به دیوار میکوبه...

    یه رگ که با تیغ بریده شده و ازش خون میریزه رو زمین....

    یکی که توی مزرعه ی گندم دستش رو روی گندمهای بلند میکشه و تو صورتش نور میتابه...

     

    +نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٢۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    می‌دانی؟ می‌دانم که می‌دانی. که نمی‌خواهم این وعده چندان به درازا بکشد که آن لحظه‌ی روبرو، نه در این‌جا که در جهانی موعود باشد و همه‌ی هستی ما و قصه‌ی من و تو «وعده» باشد و «موعود» و بگویی که انه لا یخلف المیعاد. من به میعاد تو چه کار دارم؟ من اکنون‌ات را می‌خواهم. همین حال را. فردا مرا چه خاصیت؟ اکنون است که این زخم، خون‌چکان است! چه می‌نویسم؟ کجا؟ برای که؟ بگذار همگان بخوانند! بگذار همگان در گمان‌ خویش وسواس‌شان را پر و بال دهند! تو که هنگام نوشتن این‌ها می‌‌خوانی‌شان: «که هم نادیده می‌بینی و هم ننوشته می‌خوانی»! ما را مترسان از آن تیغ! «خیال تیغ تو با ما حدیث تشنه و آب است...»

    +نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:٤۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    کاش هیچوقت جای من نباشی...

    من خسته ترین واژه ملموس شبم کاش در این وسعت تاریک یک نفر درد مرا میفهمید...

     

    +نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٥۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت...

    اگه تو هنوز میخندی دنیات با دنیا ی من فرق میکنه..

    +نوشته شده در جمعه ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت٤:۱٢ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    آدم است دیگر گاهی دلش میخواهد کسی به او بگوید:

    داغونه دلت درستش میکنم...

    +نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت٤:٠۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    همه دنبال راهی میگردن که توش گم نشن

    کسی یه راهی بلد نیست من برم گم شم؟

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱٠:۳٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    یه روز یکی همینجوری درو باز میکنه میاد تو اتاقم

    دو قدم برمیگرده عقب

    و بعد فریاد میزنه

    چون میبینه به یه طناب دار وسط اتاق آویزونم...

    +نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٠۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    حتی اگر در مسیر درست هم باشی چنانچه سر جایت بایستی ترا زیر خواهند گرفت...

    یا یه همچین چیزی!

    +نوشته شده در جمعه ۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اگر سادگی نبود دنیای بدون سادگی چیزی کم داشت...

    همانند دنیای بسیاریها

     

    +نوشته شده در جمعه ٢٥ تیر ۱۳۸٩ساعت٢:۱٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    هم از تکرار بودن خسته ام هم از بودن تکراری...

    تو که فکر میکنی دل من سیاهه هیچ خبر داری که ساده تر و بالاتر از سیاهی رنگی نیست؟....

    +نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٠٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    کلمه ها ابزاری هستن برای:
    -با پنبه بریدن سر
    -برای گوشهای مصلحتیه کر
    - شلاق دختری شانزده سال یا کمتر
    -برای کشتن مومنی مثل من از خدا بی خبر
    -برای حلال خدا را حرام کردن
    -خویش را خدا کردن
    -ترس جهنم خدا و خدائی شبیه افعی را به دیگران تحمیل کردن
    نپرس تا سوال کردن از یادت برود
    دیوانه ی متوهم غریب را چه به وراجی کردن؟
    .
    .
    .
    شما و خدای ساختگی و من و روح و جان باختگی
    شما و روزه و گرسنگی بی معنا و من و تشنگی برای معنا
    شما و نوای صلوات و من و نفهمی گناه کروات
    شما و بهشت برین و من و ترجیح جهنم به زمین
    شما و مقدسات تزریقی و من و خدائی در این نزدیکی

    +نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت۱٢:۳۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون سیزدهم دیوونه:

    دنیای سادگی دنیای زیبائیست هرچند در آن برنده نباشی....

    +نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت۱۱:٥٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    من اگه خدا بودم پیامبر نمیفرستادم، مرد بودم، خودم میاومدم پایین!
    اگه من خدا بودم ، به ابراهیم میگفتم به جای این که خونه ام رو تو صحرای عربستان بسازه ، بره یه جایی تو سواحل هاوایی بسازه.
    ...
    من اگه خدا بودم سر یه سیب اینقدر ... بازی در نمیاوردم!
    ...
    من اگه خدا بودم دعاهای ملت رو "Mark all as read" میکردم.
    من اگه خدا بودم حتما یه جایی، تو یه آیه ای، سوره ای، چیزی ، میگفتم قبل از آفرینش ِ آدمیزاد داشتم چه کار میکردم.
    من اگه خدا بودم یادم نمی رفت که خودم گفتم"ان مع العسری یسری"
    من اگه خدا بودم جهنم رو خراب می‌کردم، می‌دادم سر بهشت، اینجوری دیگه مردم برای رفتن به بهشت اینقدر جرم و جنایت نمی‌کردن!

     من اگر خدا بودم هیچ کس رو مثل خودم تنها نمی‌ذاشتم!

    من اگه خدا بودم این پیرمرده الان تو سطل آشغال دنبال یه تیکه نون نمیگشت..

    من اگه خدا بودم به جای فرستادن 124 هزارتا پیامبر یه اکانت توئیتر می ساختم

    من اگه خدا بودم کار به اینجاها نمیکشید

    من اگه خدا بودم برای تماس با من لازم نبود عربی حرف بزنید.
    ...



    من اگه خدا بودم کتاب نمیفرستادم، فیلمشو میذاشتم رو YouTube.
    من اگه خدا بودم یه بار RESET می کردم؛ زندگیِ خیلیا هَنگ کرده...
    ...
    من اگه خدا بودم با احساسات آدمها انقدر بازی نمیکردم...
    من اگه خدا بودم، به نظر شیطان (به عنوان یکی از فرشته های خوبم) احترام میذاشتم.
    ...
    من اگه خدا بودم ، امر میکردم به نوح که:
    "ای نوح! همانا لازم نیست از سوسک و موش و... نیز جفت‌هایی در کشتی قرار دهی ، ...
    من اگه خدا بودم، ایمیل داشتم  دیگه احتیاجی به چاه جمکران و اینا هم نبود!
    ...
    من اگه خدا بودم ایران رو تو اروپا می‌آفریدم، حوالی اسپانیا و ایتالیا!
    من اگه خدا بودم اینقدر با شیطون سر آدم ها شرط بندی نمی کردم که همش ببازم!
    من اگه خدا بودم ماهی یه میلیون و پونصد به هر کدوم از بنده هام میدادم، همینجوری، برن حال کنن.
    من اگه خدا بودم ؛ اول یاد میگرفتم گ و پ و چ و ژ را تلفظ کنم ، بعد کتاب میدادم بیرون !
    من اگه خدا بودم، وقتی می‌دیدم دارن آدمای بی‌گناهو می‌برن بالای چوبه‌ی دار همین‌جوری برّ‌ و بر نگاه نمی‌کردم؛ می‌رفتم سریع نیروی جاذبه‌ی زمین رو از کار می‌انداختم.
    من اگه خدا بودم وقتی دهن بنده مو سرویس میکردم دیگه توقع شکر گزاری ازش نداشتم!

    .

    +نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩ساعت۱۱:٥۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     

    dear God

    i hope you don't exist.

    just in case you do, i hope you didn't create everything, say human beings. in case you're there and you did actually create human race, i sincerely hope the common belief that you know everything is but only a popular rumor.

    because if you exist and you created mankind knowing very well what they'll go through during their miserable little trailers of a lifetime you are most definitely the sickest, meanest, loneliest,damned being in the entire universe.

    please tell me you don't exist.

    پانوشت:از انکار به اثبات رسیدن هم جالبه

     

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٠٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     

    زندگی دو روایت داراست. یکی تاریخ رسمی است، همان که هر روز صبحش روزنامه چاپ می‌شود و هر سالش سیصد و شصت و پنج روز است. آن یکی تاریخ شخصی است، تاریخی که بازه‌هایش را خودتان تعیین می‌کنید. گاه یک لحظه را یک سال می‌بینید، گاه چند سال را به کل حذف می‌کنید. و همین روایت دوم است که روحم را به عصیان میکشد.....

    پانوشت: این روزها چقدر برای همه چیز دیر است...

    foot note:here is a road to perdition

     

    +نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اصلا یکی باید  یک روزی از «صورتک»ها بنویسد. از تمام صورتک‌های پیدا و پنهانِ آدمک‌ها. از این چندگانه‌های تودرتو و هزارگانه‌های مُدام و مداوم. از صورتک‌های در خلوت، صورتک‌های میانِ جمع، صورتک‌های در سفر، صورتک‌های در انکار.....

    که انگار این صورت‌ها، تکه‌های مطیعِ «شخص»اند، این‌جا و آن‌جا. هر کدام تاریخ و جغرافیای متفاوتی دارند از شخص، بی‌که ادعای هویتی جداگانه داشته باشند. توابعی نامستقل از شخص، وابسته‌ی زمان و مکان...

    +نوشته شده در جمعه ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت۸:٥٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    آره

    بری جائی که یه سال با اینجا فاصلش باشه...

    جائی که هرکی هرچی بیاد بهت نرسه...

    بری تا تنهائی...

    پانوشت:دنیا یه دیوونه خونه ی بزرگه که عاقلاش از ترس دیوونه هاش توی تیمارستان پناه گرفتن.

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳۸٩ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون دوازدهم دیوونه:

    آدمها بازی کردن رو دوست دارن. این دست خودته که بازیچشون باشی یا همبازیشون...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت٩:٠٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    حسی که دارم حس خوبی نیست. حسی شبیه به کشیدن دندان روی تیرآهن زنگ زده...

    +نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    وقتی ایستاده ای
    گذشته بر دوشت سنگینی می کند
    وقتی آهسته می روی
    آینده و یک دوشت بر دوش دیگرت
    وقتی می دوی
    وزن و ترازو از یاد می رود
    تنها می دوی

    پانوشت:من از تکرار بیزارم....

    پانوشت:حالا من نیز چون تو میترسم...

     

    +نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٠:٠٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     

    کدامین پل ، در کجای جهان شکسته است که هیچکس به خانه اش نمیرسد

     

    +نوشته شده در جمعه ٢۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    چمدونم پر غربت پر عکسهائی که تارن
    پر 
    تقویمهای کهنه که چهارشنبه ندارن
    روی پرده ی گذشته ام بختک
    سرخ یه پنجست
    دیگه هر بستر خوابی تخت بند یه شکنجست
    تحت تعقیب
    گلوگه تحت تعقیب عذابم
    اما باز فکر شکار چهره ی 
    پشت نقابم
    همه ی خون تو رگهام دنگمه تو این ضیافت
    تنها با خون شسته
    میشه از دلم
    داغ خیانت

    وقتی آغوش رفاقت  یه تلس حرف هفت تیر پر رو باور کن
    وقتی هر نفس میشه شکل
     قفس حرف هفت تیر پر رو باور کن
    وقتی آغوش 
     رفاقت یه تلس حرف  هفت تیر پر رو باور کن
    وقتی زندگی میشه  شکل
    قفس حرف هفت تیر پر رو باور کن

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت٢:٤٤ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    با گذشت زمان دیگه اهمیت نمیدی ... چون اون حسا تو یه صحنه ای ایجاد میشه ... صحنه هایی که بر اثر اتفاقاتی دیده میشه  .... اتفاقاتی که بر اثر سرنوشت اتفاق می افته ... سرنوشتی که به وسیله ی چیزی پشت این در بوجود میاد .... پشت این در چی میتونه باشه ....

     

    این یه اتاق خالیه .... فقط یه آینه داره  ...

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    از نتهایی به میان مردم رفتم ...

     

    و از افکار مردم به تنهایی پناه بردم ...

    +نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت٢:٢۱ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    این دل گرفتگی مداوم

    شاید تاثیر سایه ی من است

    که اینسان گستاخ و سنگوار

    میان خدا و دلم قرار گرفته است

    سجاده ام کجاست...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:۳٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    ساقی

    یه پیک اسید سولفوریک بریز

    بدجور تشنه ی مرگم....

    پانوشت اول:تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...

    پانوشت دوم:دیوانه را به محبت توان کرد رام/ما را محبت است که دیوانه میکند...

    +نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:٢۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون یازدهم دیوونه:

    ذات همه ی آدمها توی چشمهاشون خلاصه میشه...

    +نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون دهم دیوونه:

    فقط وقتی ته یه دره باشی میتونی درک کنی که چقدر بالای بلندترین کوه ، شکوه منده....

    +نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۱٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون نهم دیوونه:

    بعضی چیزا رو باید نوشت که فراموش نشه

    بعضی چیزا رو باید نوشت که فراموش بشه

    +نوشته شده در شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٤٩ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    ما را ز منع عقل مترسان و می بیار / کان شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست.

    قانون هشتم دیوونه:

    آدمهایی مثل من که توی زندگی چیزی واسه از دست دادن ندارن آدمهای خطرناکی هستن...

    +نوشته شده در جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:۱٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دو سه افسوس اول صبح/لای دو انگشت/آتش زدی/دود کردی/ هی دود کردی نااشتها/ عاقبتی مثل خودروهای فرسوده/تا بوده همین بوده/دوسه تومان به آخرش/ته مانده ی سفید را گوشمالیش دادی زیر سایز چهل و چند کفشت که ای کاش به بیست و چند برمیگشت...

    +نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت٧:۱٦ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    در انجمن عقل فروشان ننهم پای

    دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بعضی احساسا هستن که به آدم میگه که هنوز هم افسانه ها وجود دارن ... هنوز هم قهرمانا وجود دارن ... تو هم میتونی یه قهرمان باشی ....

     

    ولی وقتی هندزفریت رو از گوشت در میاری دیگه این حس رو نداری !

    +نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٤٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    صدای اکو ... غروب خورشید ... تصویری که هیچ موقع پایانی نداره ... صدای فریاد یه نفر میاد ...

    تنها چیزی که مهمه واسم اینه که چرا هیچی مهم نیست ! آره !

     

    هیچ چیز مهم نیست .... هیچ چیز مهم نیست ... بدون بجز و اما و شاید و .... ماشه رو میکشم ....

     

    +نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٤۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دروغ نگو.....

    من حقیقت رو هم قبول ندارم...

    +نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٢٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    !

     یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!
    چرا تحمل بعضی از روزای زندگی خیلی سخته برات؟!
    بس‌که ضعیفی… بس‌که کم‌ظرفیتی!
    پس تو کی می‌خوای بزرگ شی؟!

     ...

    +نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۳۸ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    GOD is busy,can i help you

    +نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۳٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    نه تحمل به اسارت نه امیدی به رهائی.

    دلم را مهر غربت بر جبین خورد...

    +نوشته شده در شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٠٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون هفتم دیوونه:

    چیزائی که میبینی حقیقت ندارن.

    حقیقت اون چیزیه که نمیتونی ببینی....

    +نوشته شده در جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    به هر چیز جز خودت شک کن. گاهی به خودت هم شک کن .......

    گفته بودم آدمها خودشون خودشون رو امتحان میکنن...

    +نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٥٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    بزن باران به یاد هرچه خوبیست نه به نام هرچه خوبیست...

    +نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت٧:٠۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    شناسنامه من یک دروغ تکراریست...

    +نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٠٠ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    هفته ها بود که کوه را میکندیم.صخره های عظیم را از روبرویمان برمیداشتیم و از سنگها میگذشتیم تا به آن سوی کوه برسیم. آن سوی کوه سرزمین آرزوهایمان بود و برای رسیدن به آن باید دل سخت و سیاه سنگها را میشکافتیم. درست در روزی که گفته میشد نصف تونل کنده شده است تیغه ی کلنگ یکی از ما به تیغه ی کلنگ یکی از روبرو برخورد کرد و بعد کوه شکافته شد. عده ای خسته و خاک آلود چون ما پیدا شدند. برای هم راه باز کردیم و از هم گذشتیم.هر یک راهی سرزمین آرزوهایمان بودیم....

    +نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۱۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دراز کشید روی زمین و یک پک عمیق به سیگارش زد و بعد دود را با صدای خاصی به سمت بالا داد و به طور اتفاقی آسمان را دید. رو کرد به دیوار اتاقش و گفت:هی رفیق تا حالا دقت کردی بعضی شبا چقدر آسمون آبیه؟

    +نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    رسم است زیبائیها را مینویسند و بعدها افسانه میخوانندش و نسل به نسل آدمها با ولع تمام کلمه هایش را میخوانند و حفظ میکنند.

    حقیقت را که بنویسی نه کسی میخواند و نه کسی حفظ میکند...

    +نوشته شده در جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت٩:۳٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    از دنیا یه نخ ماهیگیری میسازم.

    به نشونه ی زندگیم یه گره میرنم وسطش....

    این سرشو بستم به مرگ  اون سرشو بگیر بکش...

    +نوشته شده در پنجشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٥۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

     قیصر امین پور...
    .
    قطار می رود
    تو میروی
    تمام ایستگاه می رود
    و من چقدر ساده ام
    که سال های سال
    در انتظار تو
    کنار این قطار رفته ایستاده ام
    و همچنان
    به نرده های ایستگاه رفته
    تکیه داده ام
    .
    یادت سبز

    +نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱۳ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    آگهی استخدام:

    به یک قاتل خوب نیازمندم" نمیخوام دلیل جهنم رفتنم خودکشی باشه.

    +نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:۳۳ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون ششم دیوونه:

    اگه قرار باشه تو راه وایسی و به هر سگی که پارس میکنه سنگ پرت کنی به هیچ جا نمیرسی.

    پانوشت: مراقب باش سگهای باوفا هم گاهی گاز میگیرن

    +نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    دریا چطور میتونی انواع و اقسام از امواج رو جذب آرامش خودت کنی؟

    +نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٤٩ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    عشق است ابوالفضل...

     

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱٢:۱٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون پنجم دیوونه:

    بخند تا دنیا به ریشت بخنده

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند.عجب تلخ است فصه ی عادت.....

    دل ما عمق اقیانوسه موجی نمیشه!

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۱٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    به اینکه دورم زیاده آدم عادت ندارم....

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:۱٢ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون چهارم دیوونه:

    بهتره بجای موفقیت در چیزی که ازش نفرت داری.در چیزی شکست بخوری که دوست داری

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٠٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    اینجا پر از آدم رو سیاهه

    اینجا پر از رفیق نیمه راهه

    مثل کوفه....

    +نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٠۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    سخته ماشین دوازده سیلندری باشی که مجبور بشی فقط از دو سیلندرت استفاده کنی....

    +نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٤٧ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون سوم دیوونه:

    برای زندگی کردن عمری وقت داشتیم"

    مردن هم ایده ی جالبیه...

    +نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢۸ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون ذوم دیوونه:

    هرکسی حق داره هر طور که میخواد فکر کنه به همین دلیل اصلا مهم نیست بقیه آدما چی فکر میکنن...

    +نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢٤ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    من بیشرفم اگه حقمو ازت نگیرم دنیا

    +نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱۱:٢۱ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قانون اول دیوونه:

    مشکل چیزیه شبیه به energy . از بین نمیره .فقط از صورتی به صورت دیگه تبدیل میشه

    +نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت۸:٢٥ ‎ق.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    قشنگترین جمله ای که شنیدم:

    طاقت بیار رفیق...

    +نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()
     

    آدمهای توخالی بخش خالی وجودشان را با ادعا پر میکنند

    +نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت۱:٥٧ ‎ب.ظتوسط مینا کلانتریان | نظرات ()